![]() |
![]() |
|
| دلنوشته هایم برای همسر نادیده ام |
|
کجایی عزیز بیا که خیلی دلم برات تنگ شده بیا که دستام از دوری دستات دارن دل و می سوزونن با یاد تو آرامش میگیره این دلی که همیشه بی قراراه هر چه بیش ترازتویاد میکنم عاشق تر می شوم فراوان تر از فراوان ها عاشق و دلباخته تو میشوم هر چی بگم تو رو دوست دارم یه دونه بیشتر دوست دارم
هر بار طاقت دل این مرد که روزی از جنس غرور بود و امروز از جنس خاک کمتر میشود شبهای زمستانی دلم انتظار بهار را دارند نمیدانم این زمستان دلم فرجامش کی است نمیدانم کی سرم را روی سینه ات میگذارم تا صدای قلب پر از عشقت را شنوم گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم یه چیزی هست که برا گفتنش باید خجالتمو کنار بگذارم خیلی دوست دارم عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:59 توسط محمد رسول |
|
|
عزیز دلم سلام خیلی دوست دارم با هات حرف بزنم و پیشم باشی اخه قلبم نمیدونم چرا بد جور میزنه میدونی چیه دوست داره تو سرتو بگذاری رو سینمو نداشو بشنوی تا اروم بگیره خیلی دوست داره تو به درد دلش گوش بدی خیلی تنهاست و وقتی میبنه که تو کنارش نیستی بیشتر احساس تنهایی میکنه دوست دارم شب اول زندگیمون همه اینا رو برات بگذارم تا تو بخونه اگه دوست داشتی اخه عزیز دل من این جوری خیلی رمانتیکه
خیلی دوست دارم عاشقت باشم البته فکر نکنی من دوست دارم عاشق هر کسی باشم نه ...برا همین اول تمام سعی خودم رو میکنم تا اونی که قراره عاشقش بشم رو خوب بشناسم اگه دیدم یکی ژیدا شد که لایق بود تمام احساساتمومیریزم به پاش و بدون که الان که داری اینا رو میخونی من تو رو لایق دونستم و میخوام عاشق واقعی تو باشم و به هیچ چیز فکر نکنم من نمیتونم دنیا رو به پات بریزم برا همین چنین حرفی نمیزنم اما میتونم قلبمو عمرمو جونمو عشقمو تمام احساساتموبا تمام وجودم تقدیم تو کنم ای عزیز من شما میدونم خورشیدی از احساس هستید چون شما هستید که میتونید مادر بشید برا همین خدا به شما یه نوری مستقیم به قلبتون وصل کرده که هیچ وقت عشقتون تموم نشه من دوست دارم شما هم به احساساتم پاسخ بدید و اونا رونا دیده نگیرید فقط همین چون من که مثل شما ی مهربون با اون قلب پاک نیستم که بتونم احساس تولید کنم من شما رو دوست دارم و چیزی که از شما میخوام اینه که همین طور که من در برابر شما خضوع دارم شما هم در برابر من خضوع داشته باشید ما هردو دلمون از جنس خاک هست خاک خاک خاک تا حالا فکر کردی اگه من در رابر شما خضوع داشته باشم و شما هم در برابر من خضوع داشته باشید چه قدر خدا دوستمون داره عشق دل رو میشکنه حتی اگه از جنس سنگ باشه میدونی اگه شما هم پایه باشیدو عاشق عاشق عاشق من باشید چه خواهد شد ؟ اونوقت دیگر عشق مانه چند ماهه و دو ساله و نه صد صاله و نه هزازان هزاران هزاران قرنه خواهد بود بلکه فرا تر از آن خیلی دوست دارم شما دلبری کنید پیش من ای مهربونم خیلی دوست دارم شما فقط برا من باشی خیلی دوست دارم با هیچ کس به جز شما حرف نزنم خیلی دوست دارم شما با هیچ کس حتی با هیچ کس هم حرف نزنید چون میخوام با شما باشم همیشه اخه نفسم میگیره وایییییییی خدای من نفسم داره الان میگیره میدونم اگه الان کنارم بودید اشکامو پاک میکردید و من خود اشکهایم را پاک نخواهم کرد تا شما ان ها را پاک کنید اخر ماجرا این است که اشکهای چشمانم منتظر شما هستند ای همسر عزیز من میدونم الان که دارم اشک میریزم تو هم داری اشک میریزی درست است لیلی و مجنون افسانه است اما این خداوند است که دوست میدارد این افسانه به دست من و تو به واقعیت پا بگذارد دوستت دارم و نمیدانم چگونه فریاد بزنم که صدایم را در ته ته ته قلبت بشنوی اری دانستم که شنیدی با آن درک فراتر از درک ها.. ای مهربونم ای که من عاشقتم دوست دارم ای که با من عهد بستی که چشممونو رو همه چیز ببندیمو خدا رو ببینم اخه اون اگه خدا هست اگه ما رو افریده اگه روحیه ما رو افریده حتما یه چیزی میدونه که میگه مرد باید با یه زن ازدواج کنه اخه اونا که میگن مردااا حرف همو بهتر میفهمن دروغ میگن اگر هم تا حالا راست میگفتن من با شما ثابت میکنیم که یه مردو زن هم اگر عاشق باشن حرف همو خیلی فراوون تر میفهمن شما به من خوبی کن و من هم به شما خوبی میکنم تا خداوند مارو دوست داشته باشه میتونم بگم شما به من بدی کن تا من به شما خوبی کنم که من برم بهشت اما نه ...من میخوام شما هم به من خوبی کنی تاهر دومون بریم پیش خدا اگر هم من بدی کردم کمکم کن که میدانم میکنی چون عشق ما با توکل به خدا پاک پاک پاک خواهد بود خیلی دوست دارم الان دستاتو بگیرمو ببوسم و بگم چه قدر خضوع دارم خیلی دوست دارم بند کفشتو من باز کنم تا بگم چه قدر خضوع دارم خیلی دوست دارم وقتی میخوایم بریم بیرون شما چادرتو بدی به من تا من سرتون کنم و وقتی من چادرو اماده میکنم که شما رو درون صدف نگه دارم شما اول یه بوسه بر لبانم بزنید و انگاه من چادر تان را بپوشانم خیلی دوست دارم عزیزم میخوام که تو سختی ها فقط با دلم بازی کنی و دلداریم بدی و دلمو از تنهایی در بیاری این تو تو شادی با من هستی خیلی لذت بخشه اما وقتی غمهای منو درمون میکنه فقط خودت میدونی که چه قدر این لذتبخشتره که اگه من ببینم غمهام برای شما یه ذره سنگینی کنه رو قلبتون من اونا رو تو دلم نگه میدارم تا شما ناراحت نشید ای عزیز دلم ای همسر نادیده ام ای مهربان من ای که ...... .دیگر نمیتوانم بنویسم نه اینکه حرفهایم تمام شده باشد ...نه.... حرف های تمام نشدنی را نمیتوان روی کاغذ تمام شدنی اورد میخواهم تمام حرفهایم را در یک نگاه به تو بگویم چون اینو خوب میدونم که دو عاشق واقعی براحتی حتی بدون این که یک کلمهای رو به زبون بیارن به هم میگن با چشمای نازو عاشقونشون به کسی نگاه نمیکنم تا چشمانم ارزشمند شود تازه دو عاشق اگر هم از هم بدی دیدن بهم میگن و هر دوشون به خودشون کمک میکنن تا اون بدی رو از بین ببرن عزیزم همسرم قربانت بروم و از ته دل میگویم فراوان تر از فراوان دها دوستت دارم تو را من چشم در راهم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:50 توسط محمد رسول |
|
|
می ترسم که شاید این جمله درست باشه که میگه ....اگه یه کسی بدونه که عاشقشی اونوقته که برای همیشه ازدستش میدی نه خدا جون بهم بگو که حقیقت نداره تنهایی خیلی سخته وقتی اونو در خواب میبینم میخوام در اغوشش بگیرم که با دیدنش اشکام دونه دونه از چشمام روی پاهاش میریزه تا حالا براش تب خیلی کردم نمیدونم اون چی؟ من تمام احساساتم گذاشتم روی قلب مهربونش نمیدونم اون با من چه خواهد کرد هر چه هست میدونم اون خورشی احساس چون اون میتونه مادر بشه میخوام تو این وبلاگ اون قدر براش بنویسم که بتونم احساساتمو پرورش بدم اسم این وبلاگو میخوام از دل تنها بگذارم دل عاشق دلنوشته هایم برای همسر نادیده ام مینویسم فقط برای تو ای که هنو ندیدمت هر چه هست میدانم انقدر دلت پاک است که هنوز تو را ندیده دلم را عاشق کرده است |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 12:8 توسط محمد رسول |
|
|
اماری که امام صادق (ع) در اختیار ما نهاده در رابطه با کسانی که بسیار گریه کرند 1- حضرت آدم (ع) 2- حضرت یعقوب (ع) 3- حضرت یوسف (ع) 4- علی بن حسین سید الساجدین (ع) 5- صدیقه کبری(س)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:3 توسط محمد رسول |
|
|
باران قشنگ است اما تو ان را افریدی پروردگارا بارانت را دوست دارم بسیار زیباست تو خود زیبا تری نه ...نباید با باران مقایسه کرد اما درحیرتم از این ایت تو همه چیز ایت تو حتی چشمی که باران را میبیند و دلی که صدای باران را میشنود و صبحی که ان روز بارانیست چه زیباست پروردگارا هر شب پرده ی الونک خود را کنار میزنم تا سحر ابر های بارانی تو را ببینم تصور کن... حتی اگر تصور کردنش سخت باشه تصور کن چشمانت را ببیند و نوشته هایم را ببین و با همان چشمان بسته اینان که خواهم گفت را درک کن زمستان یک صبح زمستانی صبحگاه خورشید نیست هوا بارانی ولی باران نمیبارد یاد همان روز افتادم که دوست میداشتم انروز در راه مدرسه هیچ گاه به مدرسه نرسم چه زیبا بود اما فنا پذیر تو زیبایی اما فنا ما پذیر قربان تو ای خدای نازنین که که زیبایی هایی که افریدی مرا اماده میکند تا تو را ببینم اری انان باران میبینندو مباران اما تو شاید باران ببینی اما خدارا شاید توانست درک کرد خدایا زمستان از در زندگی کوتاه من کمکم دارد دور میشود اری صدای قدمانش از دور میاید و همین طور کمرنگ تر میشود خدایا همانگونه که به زمینت بهار میبخشی به دلم بهار ببخش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:13 توسط محمد رسول |
|
|
ادرس تقویم سال ۱۳۸۸
http://www.ghiasabadi.com/download/persian_calendar_1388_b.pdf
عاشق بارون (محمد رسول نصیری) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 12:30 توسط محمد رسول |
|
|
هيچگاه کسی رو نا اميد نکن چون ممکنه اميد تنها چيزی باشه که اون داره
تو نمي دوني من چي كشيدم وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام باور ندارم كه ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام يه شوخي بود و يه قصه ي تلخ وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام خيال مي كردم ميخواي بترسم شايد هنوزم باور نكردم چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده ولی میدونم تو آسمونم قصه مارو یکی شنیده تو باور نکن هرکی بهت گفت پیشت میمونم باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو میخونم
به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم داری آب می شی ، می میری اینو از همه شنیدم دارم از دوریت می میرم ؛ تا کنار من نسوزی از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو كه تنها نمي موني من تنها رو دعا كن خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها كن دست تو اول عشق بپسرش به آخرين مرد مردي كه پشت يك ديوار واسه چشمات گريه مي كرد گريه مي كرد گريه مي كرد تويه ساحل رويه شنها قايقي به گل نشسته يكي با چشمون گريون گوشه ايي تنها نشسته نگاه پر اظطرابش به افق به بي نهايت ساكته اما تو قلبش داره يه دنيا شكايت تو چشاش حلقهء اشكه تويه قلبش غم دنيا منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا باورش نميشه عشق و همه دنياش زير آبه تنها مونده تويه ساحل زندگي براش عذابه تنهايي براش عذابه خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره همه دنياش زير آب و خودش هم تو غم اسيره دست بي رحم زمونه عشقش رو برده به دريا حالا از خودش ميپرسه ميادش آيا و آيا!!!!! عاشقي كه تنها باشه تويه دنيا نميمونه دل عاشق رو شكستن شده كاره اين زمونه میدانم بد کردم می دانم گناه کردم می دانم خدا مرا نمی بخشد می دانم ان دنیا یقه ام را می گیرد و من هم چیزی برای گفتن ندارم اما افسوس که نمی شود برگشت همه چیز را با اگاهی به عاقبتش درست کرد ولی افسوس که نمی شود من از کلمه کاش بدم می اید ولی ای کاش می شد؟ من همیشه این شعر را برای خودم زمزمه می کنم می میرم برات نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات رفتی از برم تو می دونستی که دلم بسته به سازه صدات آرزومه که نمی دونستی من می میرم برات نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من حروم بشی نمی خوام ازت نمی خوام مثه یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم باشی اندازه سه تا دوستت دارم آنقدر انقدر اشک مي ريزم که تو را در اشکهايم ببينم آنقدر انقدر اشک مي ريزم بعد اشکهايم را پاک مي کنم که کسي تو را نبيند همه فهميدند كه عاشق تو شدم ... بهم خنديدند ... مهم نيست بخاطرت غرورمو شكستم ... همه تعجب زده شدند ... مهم نيست بخاطرت مردونگيمو زير پا گذاشتم ... همه بهم اخم كردن ... بازم مهم نيست بخاطرت زندگيمو دادم ... همه حيرت زده شدند ... مهم نيست گفتم عاشقشم همه مسخره ام كردند ... بيخيال ... خوب هم بهم خنديدن ... هم مسخره ام كردند ... هم غرورمو شكستم ... هم زندگيمو باختم ... و هم .... ديگه چي برام مونده ... فقط هم بخاطر تو بود حالا هم بخاطر تو اينا رو تحمل مي كنم ... اره دیونه ها خوب بلدن تحمل بکنن اندازه سه تا دو.... من باختــــــــــــــــــــم ... من پذيرفتم شكست خويش را پندهاي عقل دورانديش را من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است ميروم شايد فراموشت كنم در فراموشي هم آغوشت كنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را يكي را دوست مي دارم ، ولي افسوس او هرگز نمي داند نگاهش مي كنم ،شايد بخواند از نگاه من ، كه او را دوست دارم ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند ‹ و ا ي › به برگ گل نوشتم من ، كه او را دوست مي دارم ولي افسوس ، او گل را به زلف كودكي آويخت ، تا او را بخنداند صبا را ديدم و گفتم صبا ، دستم به دامانت بگو از من به دلدارم ، تو را من دوست مي دارم ولي ناگه ، ز ابر تيره برقي جست و روي ماه تابان را بپوشانيد من به خاكستر نشيني ، عادت ديرينه دارم سينه مالا مال درد ، اما دلي بي كينه دارم پاكبازم من ولي ، در آرزويم عشق بازي مثل هر جنبنده اي ، من هم دلي در سينه دارم من عاشق ، عاشق شدنم در كدامين مكتب و مذهب ، جرم است پاكبازي در جهان ، صدها هزاران پاكباز ، در سينه دارم كار هر كس نيست مكتب داري اين پاكبازان هديه از سلطان عشق ، بر هر دو پايم پينه دارم من عاشق ، عاشق شدنم من از بيراهه هاي هله بر مي گردم و آواز شب دارم هزار و يك شبي ديگر ، نگفته زير لب دارم مثال كوره مي سوزد تنم از عشق ، اميد طَرب دارم حديث تازه اي از عشق مردان حَرب دارم من عاشق عاشق شدنم ، من عاشق عاشق شدنم از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.» گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.» خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.» پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:28 توسط |
|
|
*** از وقتی که رفتی! *** وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را د وست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم. سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره. عقربه های زمان به کندی می گذرند ، شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ، من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم، به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر. لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت. بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم. گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند. کاش می شد من به جای تو می رفتم در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم.............................. روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به تو دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:58 توسط |
|
|
وقتی که تنگه غروب بارون به شیشه میزنه همه غصه های دنیا توی سینه ی منه توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام دیگه غیر از یه دونه پنجره ایی هیچی نمیخوام پشت این پنجره میشینمو آواز میخونم منتظر واسه رسیدن تو بارون میمونم زیر بارون انتظار رنگ تازه ای داره منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره بعضی وقتا که میای سر روی شونم میزاری تموم غصه ها رو از دل من برمیداری اما این فقط یه خوابه خوابه پشته پنجره وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره غم میشینه تو حنجره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10:7 توسط محمد رسول |
|
|
بارون امشب توی ایون مثله ازادی تو زندون بی صفا بی تحرک بی ریا بود توی زندون میکنه جون مرده با همت میدون توی فکر رای فرجام امیره بی سرانجام نداره حتی رفیقی که بگه دردشو ووو درد دیدنو نگفتن بی سر انجام توی فکر اسمونه که بباره بلکه تو قطره بارون بتونه اشک خدا و هم ببینه نمیدونه حتی اشکم دیگه فایده ای نداره
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:53 توسط محمد رسول |
|
|
آن شیخ كه این گونه سخن می راند هیچ از هدف قیام او می داند؟ ای وا اسفا كه در شب قتل حسین مداح به جای نوحه «رپ » می خواند *********************** در مجلس روضه سور و ساطی بر پاست در هیئت ما عجب بساطی بر پاست من در عجبم كه در چنین ماه عزا در هیئتیان چه انبساطی برپاست ********************* لب تشنگی حسین (ع)معنا دارد مردانگی اش چه جای حاشا دارد پاسخ بده پس به خاطر تشنگی اش تا خرخره نوشیدن تو جا دارد؟ ************************ یاران حسین تشنه اند و نالان در آن برهوت گشنه و سرگردان ما قابلمه در دست ولی در هیئت از بابت یك پرس غذا دل نگران ********************* صد كار گناه در خفا خواهد كرد هرچند به خویشتن جفا خواهد كرد در ماه عزا ولی چنان سینه زند كه آن ور شهر هم صدا خواهد كرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 17:11 توسط |
|
|
نازنينـــــــــــــــــــم !
پخته اي بودم که خام افتاده ام گفته بودي تا که عاقلتر شوم آه ، مي خواهي مگر کافر شوم من سري دارم که مي خواهد کمند حالتي دارم که محتاجم به بند کاشکي در گردنم زنجير بود کاشکي دست تو دامنگيربود عقل ما سرمايه دردسر است من جهان را زير وبالا کرده ام عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام من دگر از هر چه جز دل خسته ام عهد ياري با دل دل بسته ام بر لب تو خنده مجنوني ام خنده تو رنگي از دلخونيم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 14:34 توسط |
|
|
من میرم واسه همیشه آره مــن اونم که گفتــم واسـه چشم تـو دیوونم
چـمــدون رویـــاهـــامـو دیگه برداشتم و بستم
از تو هیچ چیزی نـمونــده نـه نگـــاهی و نـه یــــادی |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 9:41 توسط |
|
|
دهانت را می بويند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می بويند روزگار غريبيست نازنين! و عشق را تيرک راه بند تازيانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد در اين بن بست کج و پيچ سرما اتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند به انديشيدن خطر مکن انکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ امده است نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد انک قصابانند بر گذر گاهها مستقر با کنده و ساطوری خون الود روزگار غريبی ست نازنين! و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه ها را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد کباب قناری بر اتش سوسن و ياس روزگار غريبی ست نازنين! ابليس پيروز است سور عزای ما را بر سفره نشسته است خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 14:25 توسط |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:52 توسط محمد رسول |
|
|
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ... از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ئی کشته است . از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است . از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری نشسته اند کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را می شکسته اند. من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام . *** در این جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ... در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند . در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد . من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش - من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش . مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد پست ... جرم این است ! جرم این است ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:34 توسط |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:22 توسط محمد رسول |
|
|
امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره میبارد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 19:36 توسط |
|
|
وقتی که بود فکر نمیکردم بمیرد وقتی که مرد گفتم ای کاش می ماند حال میگویم اگر میماند انگار نه انگار بلکه بهتر است دوباره زنده شود تا قدرش را بدانم میخواهم از مرگ گویم اگر عزیزی از دست داده ای نخوان اگر عزیزی از دست نداده ای بخوان شاید قدرش را بدانی دو روز قبل که قرار بود بمیرد دو روز قبل که قرار بود سکته قلبی بکند نمیدانم چگونه اما انگار من میدانستم او میمیرد و او هم میدانست میمیرد پدرم به ظاهر نشان میداد او خواهد ماند او هم به ظاهر نشان میداد که خواهد ماند نمیدانم چرا حالا باور کرده ام که او مرده است مرگ حق است میدانی که میدانی که مرگ حق است ؟ وقتی که انکه به تو نزدیک باشد را در اغوش بگیرد خیلی ها با رفتنش کنار اومدن نمیدانم این چه حسی هست که وقتی که عزیز دلی میمرد انوقت است که عکس هایی که چشمانت از او گرفته اند ظاهر شود یه عکس های خاصی نه همشون خیلی وقت است که رفتی اما حالا دلم برایت تنگ شده است دلم برای ان نگاه زیبایت برای تو برای تو که رفتی و تا بودی من ندانستم دوستت دارم ندانستم باید تا وقتی بودی تو را دوست میداشتم آیا انجا به من فکر میکنی فکر میکنم خدا کسایی که میمیبرن و اونایی که دورو برشن دلشون میشکنه رو چه طور خدا دلش میاد نبخشه خدا تو رو ببخشه ای بهترینی که تا بودی تو را حس نکردم خدا تو رو ببخشه ای که هنوز یادم هست که چگونه پیشانی مرا میبوسیدی چرا رفتی ؟ چرا وقتی که همه با تو بد شدند تو باز هم با ما خوب بودی چرا حالا دلم برایت تنگ شده ای کاش من همیشه 7 سالم بود همیشه ساعت 10 صبح بود همیشه من می امدم پیش شما خانه شما ان بغل دیوار زیر سایه و ان اشپزخانه که هر وقت من صبحانه نمیخوردم برایم تخم مرغ درست میکردی هیچ وقت یادم نمیرود عمه جان روحت شاد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:14 توسط محمد رسول |
|
|
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا خدا ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او میگشاید ... او که به لطف و صفای خویش گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت طوفان طعنه خنده ما زلب نشست کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم چون سینه جای گوهر یکتای راستیست زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم ماییم ... ما که طعنه زاهد شنیده ایم ماییم ... ما که جامه تقوا دریده ایم زیرا درون جامه به جز پیکر فریب زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم آن آتشی که در دل ما شعله میکشد گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق نام گناهکاره رسوا نداده بود بگذار تا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حکایت عشق مدام ‚ ما هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:39 توسط |
|
|
امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره میبارد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 23:34 توسط |
|
|
دلی که سیاه شد سخت است دوباره نورانی شود اما ممکن است دلی که پاک است سخت است سیاه شود اما ممکن است برای این هر دو دل مرگ وجود دارد اگر عاشق شوی اگر دلت عاشق شود هر چه قدر دلت سیاه باشد حاضری هر چه قدر سختی برای او بکشی تا دلت آن پرده که مانع دیدن تو میشود پاره کنی بشکن فاصله هارا اگه عاشق شوی آسان شکسته خواهد شد اگر بدانی بدان به یکدیگر رحم نمیکنن حاضرند هر کاری بکنن تا به خواسته هایشان برسن اگر بدانی آن بدان تا وقتی باتو کار دارند جوانمردن و نامردی تو کارشون نیست وقتی که بی فایده شدی میندازنت بیرون همه یا بد هستن یا خوب یا منافق منوافق نه بدا بهش اعتماد میکنن نه خوبا بدا هم که بدن اما برا اینکه خوب بود باید عاشق شد باید زحمت کشید باید صداقتت را به او نشان داد باید دلت را پاک کنی خالی از غرور خالی از هرچیز انجا یا دبین انان کسی بالا نمیشیند کسی خودش را بالا نمیگیرد کسی به کسی نامردی نمیکند به یکدیگر اعتماد میکنن با غرور به کسی نگاه نمیکنند اگر کسی به جمعشان اضافه شد نمیگویند من خوبو تو بد تو را خوب میدانند هر چند بد باشی زرنگند و زود گول نمیخورند در عین حال انگار میدانند تو کی خوبی و کی بدی کی باید دفاع کنند انان هیچ گاه نمیگذارند دو طرف صورتشان سیلی بخورد انان نمیگذراند کسی سیلی بخورد چون خدا را میپرستند عشق را در دل جای دادند اخر دلشان از خانه خدا حرمتش بیشتر است انان همیشه بر لبانشان خنده است شادی است و در خلوت میگریند غم خود را پنهان و شادی خود را بین همگان تقسیم میکنند آنان عاشق شدند و در حال حرکتند و من همچنان به انان نگاه میکنم تا عمرم به پایان برسد و فکر میکنم چه خوب است به انان نزدیک شوم اما حرکت نمیکنم و فقط فکر میکنم باید حرکت کرد باید از این جا در این حال دوری جست باید این سربالایی را طی کرد تا نزدیک تر به اوج رسید اگر نتوانست یا پایش لیز خورد از انکه ان بالا نشسته کمک جوید باید رفت همگان خواهیم رفت هیچ کس برای دیگری نمیماند مگر اعمال ان که مثله دوستیست که همه انتظارش را داریم حال که میتوانیم دوست خوبی انتخاب کنیم چرا باید با شیطان عکس یادگاری بگیریم و در انبار قایم کنیم پشت چشمانمان به جای اینکه انان را انقدر یاد کنیم که دیگر گناه نکنیم شاید هم خواسته ما براورده شدو ان را معبودمان پاره کرد باید تا وقتی که زنده ام لا اقل حسرت خوب بودن را نخورم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 17:34 توسط محمد رسول |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 19:11 توسط محمد رسول |
|
|
نفسم گرفت ازاین شهر، دراین حصار بشکن در این حصار جادویی، روزگار بشکن چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن توکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن زبرون کسی نیاید چو به یاری تو، ابنجا تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن بسرای تا که هستی که سرودن است بودن به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 18:48 توسط |
|
|
در دل آتش فقر ... دامن خاموشی از همه تلخی جانسوز که یک عمر چشید : قلب من قلب من بسکه طپید ! قلب من بسکه شکست ... نفسم بسکه در اعماق دلم نعره کشید . هوسم ، بسکه به مغزم کوبید ... درد بیچارگی و ماتم جانسوز سکوت بسکه بر خاک سیاهم مالید . همچو یک قطره سرشک ، از دل خون ، زندگی ، از لب چشمم غلطید ! لاشه ی مرده ی روحم بوسید وندر آغوش بهم کوفته ی وهم و جنون ، مغز سرگشته ی بختم پوسید
*** نفسم هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود ٬ بسم نفس بیکسم ای زنده دلان ٬ قطع کنید سینه ام چاک کنید این غبار ستم از روی رخم پاک کنید قلب من پاره کنید به چه کار آید این چشمه ی خون ؟ این تن مرده ی مرگ : که تن زنده ی من کرده چنین آواره از کف سینه ام ٬ آرید برون ببرید ... ببرید : در بیابان سکوت زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید !
***
نظری بر سر پوشیده ز برفم فکنید وه بدانید اگر ،که چقدر از پس این دیده ی حسرتبارم چهره ی زشت ستمکاری و محنت دیده ! ای چوانان شریف . به خدا در پس هر رشته از این خرمن برف عالمی رنج سیه روزی و غم خوابیده !
*** کف پایم نگرید ... ! نگرید این کف پایم که خزید ، سالها پشت زمین ... سند زنده ای از درد شرربار است این ، مکتب رنج توانسوز بسی خاراست این ! قطرات سیه خون که چنین ناله کنان همچو خاکستر سرد . از پر پینه ی دل سوخته اس میبارد . از غم خانه بدوشان بیابان پیما ... وزنم ریزش باران ستم ، در شب سرد ... داستان ها دارد ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 11:21 توسط |
|
|
به نام خدا اگر قرار است تا آخر عمر همین گونه بمانم میخواهم هر چه زود تر بمیرم اگر قرار است این گونه باشد ای کاش هر چه زود تر بمیرم اگر هر چه زودتر عاشقش نشوم نه عشق الکی میخواهم هر چه زودتر بمیرم دوست دارم هر چه زودتر یا بمیرم یا به راه ایم دوست دارم فقط به او فکر کنم اما هر گاه مقصدی خدایی به ذهنم میاید یاد ارزوهای دنیوی خود میافتم اگر قرار هست تا اخر عمر بازیچه خوبان و بدان باشم ای کاش بمیرم خوشحالم از اینکه هستم ناراحتم از اینکه این چنینم باید فاصله ها را تنگ تر کرد تا شاید چمانم خاک پای تو را بتواند ببیند اگر قرار هست خودم را گول بزنم با این زندگی و این ارزوی های خام و فانی پس بهتر که هر چه زود تر بمیرم چرا گاهی باور کردم و گاهی با بعضی کار ها ثابت میکنم که باور نکرده ام دویت دارم هر چه زودتر عاشق شوم عشقی که بالا تر از ان نباشد نه عشقی که هر گاه ارزویی دیگر و این عشق را مانع دانست ان را ترک کند من هستم اما دوست دارم این گونه نباشم دوست دارم خودم را باور کنم ان عشق را کوچکو ان عشق را برتر بدانم ای کاش یک بار بمیرم و وارد جهنم و بهشت شوم و دوباره زنده و برای اخرین بار دیگر بمیرم و وارد ابدیت شوم یک حقیقت عشق بزرگتر از انیست که در این دنیا در سینه های نامحرمان بگنجد عشق انقدر عظیم است که در صورتی میتواند وارد دنیا بشود که دل خدایی در سینه ای باشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 9:40 توسط محمد رسول |
|
|
پشت این پنجره ها دل میگیره غم و قصه دلو تو میدونی وقتی از بخت خودم حرف میزنم چشام اشک بارون میشه تو میدونی عمریه غم تو دلم زندونی دل من زندون داره تو میدونی هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوست دارم تو میدونی می خوام امشب با خودم شکوه کنم شکوه های دلمو تو میدونی بگم ای خدا چرا بختم سیاهست چرا بخت من سیاهست تو میدونی پنجره بسته میشه شب میرسه چشام آروم نداره تو میدونی اگه امشب بگذره فردا میشه مگه فردا چی میشه تو میدونی عمریه غم تو دلم زندونی دل من زندون داره تو میدونی هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوست دارم تو میدونی پشت این پنجره ها دل میگیره غم و قصه دلو تو میدونی وقتی از بخت خودم حرف میزنم چشام اشک بارون میشه تو میدونی عمریه غم تو دلم زندونی دل من زندون داره تو میدونی هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوست دارم تو میدونی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 22:54 توسط |
|
|
به که باید دل بست ؟ به که شاید دل بست ؟ سینه ها جای محبت ، همه از کینه پر است . هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم ، پاسخ گوید نیست یک تن که در این راه غم آلوده ی عمر قدمی ، راه محبت پوید خط پیشانی هر جمع خط تنهائیست همه گلچین گل امروزند در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .
به که باید دل بست ؟ به که شاید دل بست ؟ نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد نقشه یی شیطانیست در نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد حیله یی پنهانیست . زیر لب زمزه ی شادی مردم برخاست هر کجا مرد توانائی بر خاک نشست پرچم فتح برافرازد در خاطر خلق هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست
به که باید دل بست ؟ به شاید دل بست ؟ خنده ها می شکفد بر لبها تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی همه بر درد کسان می نگرند لیک دستی نبرند از پی درمان کسی از وفا نام مبر ، آنکه وفاخوست ، کجاست ؟؟ ریشه ی عشق ، فسرد واژه ی دوست ، گریخت سخن از دوست مگو ، عشق کجاست ؟ دوست کجاست ؟
دست گرمی که ز مهر بفشارد دستت در همه شهر مجوی گل اگر دردل باغ بر تو لبخند زند بنگرش ، لیک مبوی لب گرمی که ز عشق ننشیند به لبت به همه عمر ، مخواه سخنی کز سر راز زده در جانت چنگ بلبت نیز ، مگوی
چاه هم با من و تو بیگانه است نی صد بند برون آید از آن راز تو را فاش کند درد دل گر بسر چاه کنی خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبی از سر غم آه کنی درد اگر سینه شکافد ، نفسی بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب کند آتش غم آب شو ، آه مگو !
دیده بر دوز بدین بام بلند مهر و مه را بنگر سکه ی زرد و سپیدی که به سقف فلک است سکه ی صد رنگ است سکه ای بهر فریب من و توست سکه ی صد رنگ است
ما همه کودک خردیم و همین زال فلک با چنین سکه ی زرد و همین سکه ی سیمین سپید میفریبد ما را هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند گفته ام با دل خویش : مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش نتوانم که گریزم نفسی از چنگش آسمان با من و ما بیگانه زن فرزند و در بام و هوا بیگانه خویش در راه نفاق دوست در کار فریب آشنا بیگانه
شاخه ی عشق ، شکست آهوی مهر ، گریخت تار پیوند ، گسست
به که باید دل بست ؟ به که شاید دل بست ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 16:1 توسط |
|
|
اين شعرفقط و فقط مال خودته عزيزم... يادته يه روز گفتي بايد همديگر رو بهتر بشناسيم.... خوب من هم مي خوام همين كار رو بكنم . هم خودم رو بهت معرفي كنم وبهت بگم كه كي ام و چي ام هم تو رو يه بار ديگه به خودت معرفي كنم .......... من................... تو.................... ------------------------------------------------------------------------------------------- من ، يه غريبه ، توي شهر بي وفايي تو ، خود فرياد ، توي اوج بي صدايي ------------------------------------------------------------------------------------------- من ، تك و تنها ، توي اين زمونه ي پوچ تو ، خود مقصد ، بهترين جا واسه ي كوچ ------------------------------------------------------------------------------------------- من ، يه درختم ، خشك و بي برگ توي بيشه تو ، گل سرخي ، شاد و خندون تا هميشه ------------------------------------------------------------------------------------------- من ، يه جزيره ، كه جدا از همه خاكه تو ، مثل دريا ، كه وسيع و صاف و پاكه ------------------------------------------------------------------------------------------- من ، پر ظلمت ، پر وحشت و سياهي تو ، خود نوري ، مثل خورشيد مثل ماهي ------------------------------------------------------------------------------------------- من ، خالي از خويش ، گمشده تو بينهايت تو ، مثل كوهي ، پر غروروبا صلابت ------------------------------------------------------------------------------------------- من ، يه پرنده ، سرنوشتم يه قفس بود تو ، يه قناري ، آرزوت يه هم نفس بود ------------------------------------------------------------------------------------------- من ، پر گريه ، پر التماس و خواهش تو ، ميكشيدي ، بر سرم دست نوازش ------------------------------------------------------------------------------------------- من ، مثل فرهاد ، جان به راه عشق داده تو ، تا ته عمر ، دل به غير من نداده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 14:12 توسط |
|
|
نمی دونم تا حالا واست پیش اومده بغض راه گلوتو گرفته باشه و نتونی اشک بریزی؟ تا حالا واست پیش اومده که یه دنیا حرف واسه گفتن داشته باشی و کسی رو نداشته باشی که به حرف دلت گوش کنه؟ تا حالا واست پیش اومده حاضر باشی به خاطر یک نفر حتی جونت بدی ولی اون حتی حاظر نباشه بهت فکر کنه؟ تا حالا واست پیش اومده دعا کنی بمیری ولی حتی این دعاتم مستجاب نشه؟ تا حالا واست پیش اومده............................................ .....................؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 14:1 توسط |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|